محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4956

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بگفت . گويد : عمر بن حفص خويشاوندان خويش را فراهم آورد و نامهء منصور را براى آنها بخواند و به آنها گفت كه اگر به قضيه اقرار كند ، منصور مهلتش ندهد و عزلش كند و اگر بنزد منصور رود او را مىكشد و اگر مقاومت كند با وى نبرد مىكند . گويد : يكى از مردم خاندان عمر به دو گفت : « گناه را بر من نه ، و خبر مرا به دو بنويس و هم اكنون مرا بگير و بند بنه و بدار كه به تو خواهد نوشت او را بنزد من فرست اما به سبب حضور تو در سند و وضع خاندانت در بصره بر ضد من اقدامى نمىكند . » گويد : عمر گفت : « به خلاف آنچه مىپندارى ، در بارهء تو بيمناكم . » گفت : « اگر كشته شدم جانم به فداى تو باد كه به فداى تو از آن چشم مىپوشم و اگر زنده ماندم از جانب خداست . » پس بگفت تا او را بند نهادند و بداشتند و به منصور نوشت و به دو خبر داد . منصور نوشت كه وى را بفرستد كه چون به نزد وى رسيد پيشش آورد و گردنش را بزد . آنگاه در انديشه بود كه كى را ولايتدار سند كند ، مىگفت : « فلان و فلان . » سپس از آن چشم مىپوشيد . گويد : يك روز كه منصور به راه مىرفت هشام بن عمرو تغلبى نيز با وى بود و منصور او را در موكب خويش مىديد . وقتى به جاى خويش بازگشت و جامه بيفكند ، ربيع به نزد وى در آمد و حضور هشام را خبر داد كه منصور گفت : « مگر هم اكنون با من نبود ؟ » گفت : « مىگويد : حاجت مهمى براى وى رخ داده است . » گويد : پس منصور كرسىاى خواست و بر آن نشست و اجازهء ورود به وى داد و چون بنزد منصور رسيد گفت : « اى امير مؤمنان ، من از موكب سوى منزل